
تا خدا هست که همیشه هست
دل بدست غم و ناامیدی مسپار
تا خدا هست و نمرده است که هرگز نمی میرد
در هیچ شرایطی خود را بیچاره مشمار.
ای آنکه کشاینده هر بند تویی این عزت من بس که خداوند تویی
زندگی عشق است
عشق افسانه نیست
آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست
![]()
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شد نش سوز و نوایی نکنیم
پر پر وانه شکستن هنر انسان نیست
گه شکستیم ز غفلت من ومایی نکنیم
یاد ما ن باشد سر کجا و ه عشـــــق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

مادر عزیزتر از جانم روزت مبارک ![]()
عشق با روح شقایق زیباست
عشق با حسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با زهر حقایق زیباست
عشق با
درحسرت دیدار تو بودن زیباست

یادت باشه آسمون دلم همیشه آبی می مونه
چه در زیرابر و بارون
وچه در زیر تابش زیبایی خورشید
همیشه آبی آبی می مونه
کنار آشیان تو آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سئوال می کندبه خاطر چه زنده ا ی
من برای زنده بودن ترا بهانه میکنم
کاش می شد نگاه آدما برگرده
برای پروانه شدن دل برگرده
میون تنهاییام شاپرک پر بزنه
تموم دنیام به رنگ گل برگرده
صدای قناری میرسه از هر نفس
کاش امید باغ دوباره برگرده
تمنا می کنم شمع بودن رو
کاش مست تر از همیشه پروانه بر گرده
پر پرواز طلب می کنم از خدا
کاش آشیانه ساز برگرده
رویامو آغاز می کنم تک وتنها
برای رویایی بودن دوباره برگرده
کبرا
زیباترین قلب
مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد. جمعیت زیادی گرد آمد ند. قلب او کاملاً سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.مرد جوان، در کمال افتخار ، با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت .ناگهان پیرمردی جلو ی جمعیت آمد و گفت:«اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست .»مرد جوان وبقیه به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید ، اما پر از زخم بود.قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود ، اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند وگوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او نگریستند و با خود فکر می کردند این پیر مرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد وبا خنده گفت: «تو حتماً شوخی می کنی...قلبت را با قلب من مقایسه کن.قلب تو مشتی زخم و خراش وبریدگی است.»
پیرمرد گفت:«در ست است، قلب تو سالم به نظر می رسد ، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم . می دانی ، هر کدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او دادم .من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام.گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده قرارداده ام.اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند،چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشید ه ام ، آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند.اینها همین شیارهایی عمیق هستند.گرچه درد آورند،اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امید وارم که آنها هم روزی بازگردند واین شیارها ی عمیق را با تکه ای که من در انتظار ش بود ه ام ،پر کنند...حالا زیبایی واقعی چیست؟»مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود ، به سمت پیرمرد رفت.از قلب جوان وسالم خود ، تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت ودر قلبش جای داد وبخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.
هرگاه ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه
هايت حس ميکني؛ به خاطر بياور که ............... زيبايي
شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!!












